باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

ترازوی دروغگوی خانه ما

از اونجایی که باران خانم باربی ( گرچه زیاد از این کلمه خوشم نمیاد ولی چون معادل ایرانیش وجود نداره مجبورم بکار ببرم ) هستن و فامیل از همه جا بیخبر تا چشمشون به بچه بیچاره میافته به بنده میگن این بچه نمیخواد یه خرده چاق بشه یا چرا انقدر این بچه لاغره و .... و از اونجایی که در لحظه ی دلسوزیهای دوستان باران حضور داره و میشنوه خیلی روی این قضیه حساس شده به طوری که وقتی روی ترازو میره حتی اگه وزنش تغییری نکرده باشه من مجبورم بگم تپل شدی تا موجبات رضایت خاطر فرزند را فراهم آورم .  
28 ارديبهشت 1392

بهشت از انت باد

با درود به تمام دوستان وبلاگیم که همگی سعادت مادر شدن رو داشتن                                                    امیدوارم سایه تون همیشه مستدام باشه و بهترین روزها رو در کنار فرزندانتون داشته باشین                                &n...
10 ارديبهشت 1392

به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد

فردا روز مادر ، روزی که همه مادراشون رو گرامی میدارند کادو میخرن محبتهاشون بیشتر میشه خیلی ها هم که مادراشونو گذاشتن خونه سالمندان این روز یادشون میاد میرن یه سری میزنن خلاصه اینکه بازار شیرینی و کادو و طلا و این چیزها گرمه و من که مادرم سالها برام زحمت کشیده و هنوز کاری که لایق جبران کمی از زحمتاش باشه رو انجام ندادم پرم از افسوس نه اینکه طلا و کادو و محبتی در کار نبوده نه ولی هیچ چیز نمیتونه ذره ای از این دریای بی دریغ محبت و گذشت و ایثار مادرم رو جبران کنه . مادرم بعد اینهمه سال شاید این بزرگشدنهای الکی روی غرق شدن در آغوشت رو از من گرفته باشه ولی لحظه ای نیست که به آرامش اون در آغوش کشیدنها نیازمن...
10 ارديبهشت 1392

حوض نقاشی

دو روز پیش رفتیم سینما اوایل فکر میکردم سینما رو بخاطر تنقلاتی که تا حدودی تو سینما مجازی که بخوری دوست داری اما وقتی وسطای فیلم تنقلاتت تموم شد و شما همونطور آروم و بی صدا تو سالن سینما راه رفتی و کمی به بازی با صندلی های خالی و تماشای فیلم پرداختی متوجه شدم طبعی سینما دوست داری مثل مامان و بابات و اما فیلم حوض نقاشی که روایت زندگی زن و شوهری که مشکل کم هوشی دارند و فرزندی با آیکیو بالا دارند که بر آوردن خواسته های عادی این بچه شرایط زندگی ساده شان رو براشون سخت کرده فیلمی با سوژه جدید و پرداخت و بازی نه چندان خوب ولی همینکه آدم رو بفکر وا می داره بازم جای شکر داره و صحنه آخر فیلم که میخواد بگه این آدمهای ساده و بی تکلف همینجا تو...
21 فروردين 1392

یا مقلب القلوب و الابصار

  دوستان عزیز من وجود شما و کودکان دلبندتان برای من باعث دلگرمی و افتخار است برای تک  تکتان از خداوند طلب میکنم در این نوروز با نو شدن سال و فصل و روز  حول حالنا الی احسن الحال حاصل شود هر روزتان نوروز ، نوروزتان فرخنده باد ...
30 اسفند 1391

دعای باران

دیدن همچین صحنه ای شاید برای خیلی ها عادی باشه اما برای ما که تو یزد زندگی می کنیم یک اتفاق کاملا نادر که شاید هر ٢٠ سال رخ بده و من بعد از شش سال زندگی تو یزد این اولین بار که همچین صحنه ای می بینم اصلا اولین بار که بارون بیشتر از یک ساعت اونم شدید میبینم  شب قبل این بارندگی اومدم تو همین وبلاگ نوشتم از بی آبی یزد (چند وقته اصفهان که آب مناطقی از یزد رو تامین میکرد آب رو قطع کرده و خیلی از مردم حتی آب اشامیدنی با کیفیتی ندارن) و از دوستانم درخواست کردم که برای مشکل بی آبی یزد دعا کنن ولی به دلایلی پاکش کردم خدایا نمیدونم چی بگم هنوز هاج و واج تمام دعاهای نکرده و مستجاب شده ی قبلم این یکی رو واقعا نمیدونم چی ب...
19 اسفند 1391

قوانین و اصرارها

چند وقتی بود قوانینی برای خونه وضع کردیم که یکیش اینه که سر هر وعده غذایی باران خانم که خیلی جنب و جوش داره تا اتمام غذاش یا سیر شدن از جاش بلند نشه یکی دیگه از قوانین اینه که سر هیچ وعده غذایی جناب تلوزیون که تو اکثر خونه ها تبدیل به شخص ثالث شده در خانه ما البته (خامس) اجازه روشن بودن نداره و این یکی از قوانین مهمه البته یکی دوبار پیش اومد که شام خوردنمون مصادف شد با برنامه مورد علاقه مون که همگی دنبالش میکنیم و باران خانم که یکی از مامورهای اجرای قانون ( خاموش کردن تلوزیون) وقتی میخواست تلوزیون رو خاموش کنه من میگفتم یه وقتایی استثنا و میشه قانون رو اجرا نکرد خودمم قبول دارم کارم کاملا اشتباه بود و این باعث شد صبحا که باران میخواد صبحانه...
13 اسفند 1391

عکاسی که میو میکرد

یاد یه خاطره قدیمی افتادم تو خونه قبلیمون بودیم که یه تراس بزرگ داشت که هم از اتاق خواب در داشت هم از هال اوایل پاییز بود شبا هوا خنک بود ما درب تراس که تو اتاق خواب بود رو باز میزاشتیم و روزا که کمی هوا گرمتر بود میبستیم (جهت روشن کردن کولر ) اینا پیش در آمد این خاطره جالب  باران حدودا 11 ماهه بود داشتم طبق معمول با لباسای سال گذشتش تجدید خاطره میکردم میخواستم ازش عکس بگیرم دوربین بدست منتظر یه  لبخند بودم که باران بهم توجه نمیکرد دست بدامن ترفند صدای گربه در آوردن شدم تا نگام کنه دو سه بار اینکارو تکرار کردم که دیدم این میو کردنهای من جواب داره دوباره تکرار کردم دیدم بله درست میشنوم به بابا...
9 بهمن 1391

در سایه مهربان پدر

  چند روز پیش برای اولین بار (البته تو چند سالی که ما اینجا ساکنیم ) یزد برف بارید و باران نشسته بود پشت پنجره و به دونه های پنبه ای برفی که باد از کوهستانهای اطراف اورده بود و خیلی کم تراکم بود نگاه می کرد من دلم گرفت برای کودکم که خیلی تجربه دیدن و لمس کردن برف رو از نزدیک نداشت بردمش تو حیاط که بارش برف قطع شده بود ولی از خوش روزگار پدر مهربان کودکش را به برف بازی در شهری مجاور یزد (تفت) که از آب وهوایی کوهستانی برخوردار دعوت کرد و بعد از کلی گشتن کنار خیابون یه جایی با برف تقریبا تمیز و دست نخورده که حدود 4 سانتی روی زمین نشسته بود پیدا کردیم که باران یک دل سیر برف بازی کرد و با باباش ادم برفی...
30 دی 1391